ye baghal boose

پسری ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﺗﻨﺖ ﺭﺍ ﻋﺮﯾﺎﻥ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ ﺑﺎﻧﻮ !
ﺑﻠﮑﻪ ﻟﺒﺎﺱ ﻋﺮﻭﺱ ﺑﺮ ﺗﻨﺖ ﻣﯿﮑﻨﺪ ...
ﺑﻔﻬﻢ ﻋﺸﻖ ﺍﮔﺮ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻋﺸﻖ ﺑﻮﺩ
ﻟﺬﺕ ﺑﻮﺳﻪ ﺑﺮ ﭘﯿﺸﺎﻧﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻟﺐ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﻮﺩ ...
ﺍﮔﺮ ﻋﺸﻖ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺑﺎﺷﺪ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺳﺘﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ﺣﺘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﺵ ﻣﯿﮑﻨﺪ
ﻭ ﺍﺯ ﺑﺮﻕ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﻣﺴﺖ ﻣﯿﺸﻮﺩ
ﺍﺣﺘﯿﺎﺝ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺁﻏﻮﺷﯽ ﻭ ﻫﻤﺨﻮﺍﺑﯽ ﻧﯿﺴﺖ ...
ﺍﮔﺮ ﻋﺸﻘﺖ ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ
ﺍﺯ ﺩﻭﺭﯼ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﻫﻢ ﻟﺬﺕ ﻣﯿﺒﺮﯾﺪ
ﭼﻮﻥ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﻫﺴﺘﯽ ﺟﺎﯾﺖ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻗﻠﺒﺶ ﺛﺎﺑﺖ ﻭ ﺩﺳﺖ ﻧﺨﻮﺭﻧﯿﺴﺖ !!
ﻻﺯﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻫﻔﺖ ﻗﻠﻢ ﺁﺭﺍﯾﺶ ﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺧﻮﺷﮑﻠﺘﺮ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺩﻟﺶ ﺭﺍ ﺑﺒﺮﺩ .
ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺗﺨﺖ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﻗﯿﺎﻓﻪ ﻭ ﺧﻮﺩ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺣﺎﮐﻢ ﺫﻫﻦ ﺍﻭ ﻫﺴﺘﯽ ...
ﺍﯾﻦ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﯾﻌﻨﯽ
ﺑﺎﻟﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺧﻮﺩت;
ﮐﻪ یک ﻣﺮﺩﯼ در ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﺗﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﮑﯿﻪ ﮔﺎهت است
ﻭ ﯾﻘﯿﻦ ﺩﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﻧﺘﺨﺎﺑﺶ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﯽ ﻭ ﺑــــــــــــــــــــــــــــــﺲ
نوشته شده در دوشنبه بیستم مرداد 1393ساعت 12:11 توسط boose| |

قاب خیس چشمانم...پناهگاهی است برای نگاه آواره تو.... تکیه کن براشکهایم...تا باهم درمسیر جدایی روان شوید... میخوانمت...گوش کن...میخوانمت.... تو نیازه تمامی روزهای بی نیازی ام بوده ای.... لحظه ای صبرکن... محراب قلبت را بگشا...تامن به نمازت سجاده برپاکنم... بی وضو امده ام...بدرقه ات را تیمم میکنم... درنگ جایز نیست...کاش رفتنت برای همیشه قضا میشد... نامهربان دوست داشتنی ام؟؟؟ مامن امن وجودت در نگاهم جاری است.... چشمان مراهم باخودت میبری؟؟؟... +تقدیم به عزیزترینم که داره به سفری طولانی میره و منو تو دلواپسی میذاره.... +برای سلامتیش دعا میکنم...شماهم براش دعا کنید...
نوشته شده در چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت 9:25 توسط boose| |

اثری ماندگار از استاد فرزانه دکتر علی شریعتی : خدایا کفر نمیگویم، پریشانم؛ چه میخواهی تو از جانم؟!! مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی؛ خداوندا تو مسئولی ... خداوندا ؛؛؛ اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی، لباس فقر پوشی و غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته، تهی دست و زبان بسته، به سوی خانه باز آیی، زمین و آسمان را کفر میگویی، نمیگویی؟؟ خداوندا ؛؛؛ اگر در روز گرماخیز تابستان، تنت بر سایه ی دیوار بگشایی و لبت بر کاسه ی مسی قیراندود بگذاری و قدری آنطرف تر عمارت های مرمرین بینی و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد، زمین و آسمان را کفر میگویی، نمیگویی؟؟؟؟ خداوندا ؛؛؛ اگر روزی بشرگردی، زحال بندگانت باخبر گردی، پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن از این بدعت ... خداوندا تو مسئولی ... خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است ... +مصداق حال و روزه منه دیگه...
نوشته شده در شنبه بیست و یکم تیر 1393ساعت 17:13 توسط boose| |

گاهی انقدر از تو دور میشوم.....

که حتی بودنت هم نمیتواند....

فاصله بین مارا کم کند....

گاهی خیالت پر رنگ تر از حضورت...

درقاب چشمانم نقش میبندد...

 

+همینطوری یه دفعه جوشید...

نوشته شده در سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت 8:1 توسط boose| |

خوابهایم تشنه حضورت هستند...

 به رویاهایم که قدم بگذاری...

پلک هایم به احترام رجعتت...

سر از سجود برنخواهند داشت...

+من عاشق این شعرمم...

+به زودی کاملش میکنم...

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم تیر 1393ساعت 8:49 توسط boose| |

تامیتوانستم...باریدم... بغض سنگینی است... هوای این روزهایم.... ابری تر از این حرفهاست..... +گریه کردم...خیلی زیاد...یه کم بهترم...امانه کاملا...
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت 19:29 توسط boose| |

خرابه خرابم...حال و حوصله ندارم...تمام کارهام پیچیده تو همدیگه...نمیدونم چه غلطی باید بکنم....مشکلات زیاده وخیلیاشوتنهایی باید حل کنم...فقط امیدم بخداست که تا الان هوامو داشته...دلم میخواد یه دل سیر گریه کنم ولی نمیتونم....همش بغض دارم...همیشه به خودم تکیه کردم...به هیچکسم وابسته نبودم بجز مادرم که بعداز خدا بزرگترین حامی وهمراه من بوده...اوناییم که اومدن تو زندگیمو ادعای همراهی و دوستی کردن فقط درحده حرف بودن به عمل که رسیده جنمشو نداشتن که پای حرفشون وایستن...ادعای دوستی وهمدردی کردن خیلی اسونه....متاسفم که ادمها اون چیزی که میگن نیستن....ومن همچنان صبورم...کسی چیزی نپرسه حوصله توضیح دادن ندارم...
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت 8:31 توسط boose| |

نمیدونم چه جوری ادمها میتونن انقدر راحت راجع به همدیگه قضاوت کنن بدونه اینکه همدیگه رو دیده باشن و شناختی از هم داشته باشن؟فقط از روی چهارتا کامنتو چندتا قربون صدقه مجازی که فقط از روی شیطنتو شوخی و به عبارتی سرکاریه...واقعا که بعضیا خودشونو در جایگاه خدا میبیننو بقیه رو شیطان میدونن..اصلا چطوربه خودشون اجازه میدن که بیانو هرچی از دهنشون درمیاد بارت کننو اخرشم بگن لازم بود که بدونی...چطور به خودشون اجازه همچین جسارتی رو میدن؟؟؟اصلا شماها کی هستید که بخواین درمورد شخصیت دیگران اونم نشناخته قضاوت کنید....اینوبخاطر داشته باشید خدایی اون بالاست که اگر به ناحق وبه عمد دله بنده ای رو بشکونید واشک به چشماش بیارید انچنان جای دیگه ای از این دنیا ازخجالتتون درمیاد که کیف کنید...هرگز وتا زمانیکه جای کسی نخندیدید...جای کسی گریه نکردید....مشکلاتی رو که اون پشت سر گذاشته عینا پشت سر نذاشتید...ادمهایی رو که تو زندگیش اومدنو رفتنو ندیدید...همون راهی رو که اون طی کرده طی نکردید... وکلا تا زمانیکه جای کسی زندگی نکردید بدونید که هرگز نمیتونید درموردش قضاوت کنیدو بگید که اگه من جای اون بودم هرگز اینکارو نمیکردم چه بسا اگر شما جای اون بودید بدتر ازاینها میشدید و اون اگر جای شما بود صدها بار ازشمابهتر میشد...قضاوت نکنیم...دله همدیگه رو نشکونیم...حواسمون به تایپ کردنمون باشه...دلهایی که پشت این مانیتورها نشستن همه شیشه این...تمومش کنید این مسخره بازیهارو...قاضی عادل فقط خداست..واقعا که متاسفم...
نوشته شده در دوشنبه نهم تیر 1393ساعت 10:19 توسط boose| |

بنشین...به پای التماس چشمهایم... قطره هایی که گونه هایت را نوازش میدهند... با سرانگشتانت آشنا نکن.... بگذاریاد خیال من...در میان کوچه باغ سرسبزه وجودت جوانه بزند... دستهایت را به من بسپار...گرمای وجودت به آتش میکشاند... ویرانه های آبادی دلتنگی هایم را... هر ذره ای که از چشمهایم فرو میریزد... گویی جرعه ای است که زمانه از جام وجودم مینوشد... به سلامتیه تو...که میدانم هرگز نمی آیی... نامهربان دوست داشتنی ام... مرا ازخویش بدان...من "تو" هستم... تونباشی دیگر"من" نیستم... +تا میتونستم اشک ریختم +پدره یکی ازصمیمی ترین دوستانم که خیلیم برام عزیزه واز بچه های همین وبلاگم هستن توبیماری بسر میبرن برای سلامتیشون دعا کنید... +حال منم نپرسید که چندان روبراه نیستم
نوشته شده در پنجشنبه پنجم تیر 1393ساعت 20:56 توسط boose| |

پسربچه ای گوشه خیابان نشسته بود و درحالی که یک ترازوی کوچک کنارش گذاشته بود

از مردم میخواست وزنشان رابگیرند،دفتر مشق کهنه اش را روی پاهایش گذاشته بود

و مشقهایش را مینوشت...زمین یخ بسته بود و هراز گاهی دستهای کوچکش را

بانفسهایش گرم میکردو دوباره مینوشت...مردم بی توجه وباخونسردی کامل وغرق

درافکارومشکلات خودشون بدون اینکه حتی نگاهی گذرا به این صحنه داشته باشن

از کناره پسربچه رد میشدن...مدادسیاه کوچولوش داشت تموم میشد:

اون بچه داشت سرنوشتی رو که روزگار براش رقم زده بود و پاکنویس میکرد...

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393ساعت 15:29 توسط boose| |

Design By : Mihantheme