ye baghal boose

قاب خیس چشمانم...پناهگاهی است برای نگاه آواره تو.... تکیه کن براشکهایم...تا باهم درمسیر جدایی روان شوید... میخوانمت...گوش کن...میخوانمت.... تو نیازه تمامی روزهای بی نیازی ام بوده ای.... لحظه ای صبرکن... محراب قلبت را بگشا...تامن به نمازت سجاده برپاکنم... بی وضو امده ام...بدرقه ات را تیمم میکنم... درنگ جایز نیست...کاش رفتنت برای همیشه قضا میشد... نامهربان دوست داشتنی ام؟؟؟ مامن امن وجودت در نگاهم جاری است.... چشمان مراهم باخودت میبری؟؟؟... +تقدیم به عزیزترینم که داره به سفری طولانی میره و منو تو دلواپسی میذاره.... +برای سلامتیش دعا میکنم...شماهم براش دعا کنید...
نوشته شده در چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت 9:25 توسط boose| |

اثری ماندگار از استاد فرزانه دکتر علی شریعتی : خدایا کفر نمیگویم، پریشانم؛ چه میخواهی تو از جانم؟!! مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی؛ خداوندا تو مسئولی ... خداوندا ؛؛؛ اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی، لباس فقر پوشی و غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته، تهی دست و زبان بسته، به سوی خانه باز آیی، زمین و آسمان را کفر میگویی، نمیگویی؟؟ خداوندا ؛؛؛ اگر در روز گرماخیز تابستان، تنت بر سایه ی دیوار بگشایی و لبت بر کاسه ی مسی قیراندود بگذاری و قدری آنطرف تر عمارت های مرمرین بینی و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد، زمین و آسمان را کفر میگویی، نمیگویی؟؟؟؟ خداوندا ؛؛؛ اگر روزی بشرگردی، زحال بندگانت باخبر گردی، پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن از این بدعت ... خداوندا تو مسئولی ... خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است ... +مصداق حال و روزه منه دیگه...
نوشته شده در شنبه بیست و یکم تیر 1393ساعت 17:13 توسط boose| |

گاهی انقدر از تو دور میشوم.....

که حتی بودنت هم نمیتواند....

فاصله بین مارا کم کند....

گاهی خیالت پر رنگ تر از حضورت...

درقاب چشمانم نقش میبندد...

 

+همینطوری یه دفعه جوشید...

نوشته شده در سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت 8:1 توسط boose| |

خوابهایم تشنه حضورت هستند...

 به رویاهایم که قدم بگذاری...

پلک هایم به احترام رجعتت...

سر از سجود برنخواهند داشت...

+من عاشق این شعرمم...

+به زودی کاملش میکنم...

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم تیر 1393ساعت 8:49 توسط boose| |

تامیتوانستم...باریدم... بغض سنگینی است... هوای این روزهایم.... ابری تر از این حرفهاست..... +گریه کردم...خیلی زیاد...یه کم بهترم...امانه کاملا...
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت 19:29 توسط boose| |

خرابه خرابم...حال و حوصله ندارم...تمام کارهام پیچیده تو همدیگه...نمیدونم چه غلطی باید بکنم....مشکلات زیاده وخیلیاشوتنهایی باید حل کنم...فقط امیدم بخداست که تا الان هوامو داشته...دلم میخواد یه دل سیر گریه کنم ولی نمیتونم....همش بغض دارم...همیشه به خودم تکیه کردم...به هیچکسم وابسته نبودم بجز مادرم که بعداز خدا بزرگترین حامی وهمراه من بوده...اوناییم که اومدن تو زندگیمو ادعای همراهی و دوستی کردن فقط درحده حرف بودن به عمل که رسیده جنمشو نداشتن که پای حرفشون وایستن...ادعای دوستی وهمدردی کردن خیلی اسونه....متاسفم که ادمها اون چیزی که میگن نیستن....ومن همچنان صبورم...کسی چیزی نپرسه حوصله توضیح دادن ندارم...
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت 8:31 توسط boose| |

نمیدونم چه جوری ادمها میتونن انقدر راحت راجع به همدیگه قضاوت کنن بدونه اینکه همدیگه رو دیده باشن و شناختی از هم داشته باشن؟فقط از روی چهارتا کامنتو چندتا قربون صدقه مجازی که فقط از روی شیطنتو شوخی و به عبارتی سرکاریه...واقعا که بعضیا خودشونو در جایگاه خدا میبیننو بقیه رو شیطان میدونن..اصلا چطوربه خودشون اجازه میدن که بیانو هرچی از دهنشون درمیاد بارت کننو اخرشم بگن لازم بود که بدونی...چطور به خودشون اجازه همچین جسارتی رو میدن؟؟؟اصلا شماها کی هستید که بخواین درمورد شخصیت دیگران اونم نشناخته قضاوت کنید....اینوبخاطر داشته باشید خدایی اون بالاست که اگر به ناحق وبه عمد دله بنده ای رو بشکونید واشک به چشماش بیارید انچنان جای دیگه ای از این دنیا ازخجالتتون درمیاد که کیف کنید...هرگز وتا زمانیکه جای کسی نخندیدید...جای کسی گریه نکردید....مشکلاتی رو که اون پشت سر گذاشته عینا پشت سر نذاشتید...ادمهایی رو که تو زندگیش اومدنو رفتنو ندیدید...همون راهی رو که اون طی کرده طی نکردید... وکلا تا زمانیکه جای کسی زندگی نکردید بدونید که هرگز نمیتونید درموردش قضاوت کنیدو بگید که اگه من جای اون بودم هرگز اینکارو نمیکردم چه بسا اگر شما جای اون بودید بدتر ازاینها میشدید و اون اگر جای شما بود صدها بار ازشمابهتر میشد...قضاوت نکنیم...دله همدیگه رو نشکونیم...حواسمون به تایپ کردنمون باشه...دلهایی که پشت این مانیتورها نشستن همه شیشه این...تمومش کنید این مسخره بازیهارو...قاضی عادل فقط خداست..واقعا که متاسفم...
نوشته شده در دوشنبه نهم تیر 1393ساعت 10:19 توسط boose| |

بنشین...به پای التماس چشمهایم... قطره هایی که گونه هایت را نوازش میدهند... با سرانگشتانت آشنا نکن.... بگذاریاد خیال من...در میان کوچه باغ سرسبزه وجودت جوانه بزند... دستهایت را به من بسپار...گرمای وجودت به آتش میکشاند... ویرانه های آبادی دلتنگی هایم را... هر ذره ای که از چشمهایم فرو میریزد... گویی جرعه ای است که زمانه از جام وجودم مینوشد... به سلامتیه تو...که میدانم هرگز نمی آیی... نامهربان دوست داشتنی ام... مرا ازخویش بدان...من "تو" هستم... تونباشی دیگر"من" نیستم... +تا میتونستم اشک ریختم +پدره یکی ازصمیمی ترین دوستانم که خیلیم برام عزیزه واز بچه های همین وبلاگم هستن توبیماری بسر میبرن برای سلامتیشون دعا کنید... +حال منم نپرسید که چندان روبراه نیستم
نوشته شده در پنجشنبه پنجم تیر 1393ساعت 20:56 توسط boose| |

پسربچه ای گوشه خیابان نشسته بود و درحالی که یک ترازوی کوچک کنارش گذاشته بود

از مردم میخواست وزنشان رابگیرند،دفتر مشق کهنه اش را روی پاهایش گذاشته بود

و مشقهایش را مینوشت...زمین یخ بسته بود و هراز گاهی دستهای کوچکش را

بانفسهایش گرم میکردو دوباره مینوشت...مردم بی توجه وباخونسردی کامل وغرق

درافکارومشکلات خودشون بدون اینکه حتی نگاهی گذرا به این صحنه داشته باشن

از کناره پسربچه رد میشدن...مدادسیاه کوچولوش داشت تموم میشد:

اون بچه داشت سرنوشتی رو که روزگار براش رقم زده بود و پاکنویس میکرد...

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393ساعت 15:29 توسط boose| |

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی... آره...بازم منم....همون دیوونه همیشگی... فدای مهربونیات...چه میکنی باسرنوشت؟؟؟ دلم واست تنگ شده بود... این نامه رو واست نوشت... حال منو اگه بخوای....رنگ گلهای قالیه... جای نگاهت بدجوری تو صحن چشمام خالیه... ابراهمه پیش منن...اینجاهوا پر از غمه... ازغصه هام هرچی بگم جونه خودت بازم کمه... دیشب دلم گرفته بود رفتم کناره آسمون... فریاد زدم یا تو بیا...یامنو پیشت برسون... فدای تو نمیدونی بی تو چه دردی کشیدم... حقیقتو واست بگم به آخره خط رسیدم... رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی... قسمت تو سفرشدو...قسمت من آوارگی... نمیدونی چقد دلم تنگه برای دیدنت... برای مهربونیات،نوازشات،بوسیدنت... بخاطرت مونده یکی...همیشه چشم براهته؟؟؟ یه قلب تنها وکبود هلاک یک نگاهته؟؟؟ من میدونم....من میدونم همین روزا عشق من از یادت میره... بعدش خبر میدن بیا...که داره دوستت میمیره.... روزات بلنده یاکوتاه؟؟؟...دوست شدی اونجا باکسی؟؟؟.. بیشتر از این منو نذار...تو غصه و دلواپسی... یه وقت منو گم نکنی تو دوده اون شهر غریب... یه سرزمین غربته با صد تا نیرنگ وفریب... فدای تو یه وقت شبا...بی خوابی خسته ت نکنه... غم غریبی عزیزم...زردو شکسته ت نکنه... چادر شب لطیفتو از روت شبا پس نزنی... تنگ بلوره آبتو یه وقت ناغافل نشکنی... اگه واست زحمتی نیست...برسر عهدمون بمون... منم تو رو سپردمت دست خدای مهربون... راستی دیروز بارون اومد...منو خیالت تر شدیم... رفتیم تو قلب آسمون با ابرا همسفرشدیم... ازوقتی رفتی آسمونمون پره کبوتره... زخم دلم خوب نشده...از وقتی رفتی بدتره... غصه نخور تا تو بیای حال منم اینجوریه... سرفه های مکررم مال هوای دوریه... گلدون شمعدونیمونم عجیب واست دلواپسه.... مثه یه بچه که باره اوله میره مدرسه... تو ازخودت برام بگو...بدون من خوش میگذره؟؟؟ دلت میخواد میومدم یاتنها رفتی بهتره؟؟؟ از وقتی رفتی تو چشمام فقط شده کاسه خون... همش یه چشمم به دره چشم دیگه م به آسمون... یادت میاد گریه هامو ریختم کناره پنجره؟؟؟ دادکشیدم تو رو خدا نامه بده یادت نره؟؟؟ یادت میاد خندیدی و گفتی حالا بذاربرم... تو رفتی و من تا حالا کناره در منتظرم... امروز دیدم دیگه داری منو فراموش میکنی... فانوس آرزوهامونو داری خاموش میکنی... گفتم واست نامه بدم نگی عجب...چه بی وفاست... با اینکه من خوب میدونم جواب نامه باخداست... عکسای نازنین تو باچندتا گل کنارمه... یه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه تنها دلیل زندگی بایه غمی دوستت دارم... داغ دلم تازه میشه اسمتو وقتی میارم... وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر؟؟؟ مگه نگفتم چشماتو از چشم من هیچوقت نگیر؟؟؟ حرف منو به دل نگیر همش ماله غریبیه... تو رفتی من غریب شدم...چه دنیای عجیبیه... زودتربیا بدون تو اینجا واسم جهنمه... دیواره خونمون پر از سایه غصه وغمه... تحملی که تو دادی دیگه داره تموم میشه.... مگه نگفتی همه جا مال منی تا همیشه؟؟؟ دلم واست شور میزنه این دلو بیخبر نذار.... تو رو خدا باخوبیات رو هیچ دلی اثر نذار... فکر نکنی از راه دور دارم سفارش میکنم... به جون تو فقط دارم یه قدری خواهش میکنم... اگه بخوام برات بگم شاید بشه صدتا کتاب... که هر صفحه ش قصه چندتا درده و چندتا عذاب... میگم شبا ستاره ها تا میتونن دعات کنن... نورشونو بدرقه پاکیه خنده هات کنن... یه شب تو پاییز که غمت سربه سره دل میذاره... شقایق همون کسیکه بیشتر از همه دوستت داره... +این شعر متعلق به مریم حیدرزاده عزیزه که همتونم میشناسیدش... +این شعر منو به عمق گذشته تلخی میبره که باوجود گذشت چهارسال هنوزم گاهی داغ غمشو روقلبم حس میکنم... +میدونید که جای بعضی زخمها تا ابد روقلب ادمها میمونه... +دوستان خواهشانصیحت نکنید...من از نصیحت و حرفهای کلیشه ای بیزارم.... +نگران نباشید من حالم خوبه...
نوشته شده در سه شنبه بیستم خرداد 1393ساعت 20:9 توسط boose| |

Design By : Mihantheme