ye baghal boose

تو نیستی وهرشب به جای چشات... 

 یه ساعت به عکست نگاه میکنم... 

میدونم که حسی نداری به من... 

میدونم دارم اشتباه میکنم...  

چه جوری برات از یه عاشق بگم... 

که حتی نمیدونی تو فکرته... 

نگفته جوابت رو میدونه دل... 

واسه اینه که اینقدر ساکته...

+دلم شکسته تراز شیشه های شهرشماست...

نوشته شده در جمعه چهاردهم آذر 1393ساعت 21:59 توسط boose| |

دلم بهانه ای میخواهد برای ادامه زندگی… 

مثل یک بوسه عاشقانه که یادم بیاورد هنوز زنده ام ! 
 
 
 
+خسته ام....خسته... 
 
+والبته نگران...
نوشته شده در یکشنبه هجدهم آبان 1393ساعت 15:42 توسط boose| |

مدام در خود میشکنم... سکوت که سهل است... بغض هم که هیچ... غرور میشکنم... زنی در وجودم زندانی است... که فریادش دیواره های سنگی دلم را می لرزاند... کلام که جاری شود... نفس شمارش معکوسش را آغاز می کند... از هزار می شمرد...کند می دوند ثانیه ها... تاریکی شب که بر پیشانیت بوسه می زند... مهتاب چله نشینی چشمانت را انتخاب می کند... و...ستاره حسادت میکند...به گذشتن از محفل داغ نگاه خیره تو... آسمان را نگه داشته ام تا به زمین نیاید... پلکهایت محراب رسیدن به ابدیت را...سجده میکنند... آسوده بخواب...سحر نزدیک است...
نوشته شده در چهارشنبه نهم مهر 1393ساعت 15:17 توسط boose| |

پسری ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﺗﻨﺖ ﺭﺍ ﻋﺮﯾﺎﻥ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ ﺑﺎﻧﻮ !
ﺑﻠﮑﻪ ﻟﺒﺎﺱ ﻋﺮﻭﺱ ﺑﺮ ﺗﻨﺖ ﻣﯿﮑﻨﺪ ...
ﺑﻔﻬﻢ ﻋﺸﻖ ﺍﮔﺮ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻋﺸﻖ ﺑﻮﺩ
ﻟﺬﺕ ﺑﻮﺳﻪ ﺑﺮ ﭘﯿﺸﺎﻧﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻟﺐ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﻮﺩ ...
ﺍﮔﺮ ﻋﺸﻖ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺑﺎﺷﺪ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺳﺘﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ﺣﺘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﺵ ﻣﯿﮑﻨﺪ
ﻭ ﺍﺯ ﺑﺮﻕ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﻣﺴﺖ ﻣﯿﺸﻮﺩ
ﺍﺣﺘﯿﺎﺝ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺁﻏﻮﺷﯽ ﻭ ﻫﻤﺨﻮﺍﺑﯽ ﻧﯿﺴﺖ ...
ﺍﮔﺮ ﻋﺸﻘﺖ ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ
ﺍﺯ ﺩﻭﺭﯼ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﻫﻢ ﻟﺬﺕ ﻣﯿﺒﺮﯾﺪ
ﭼﻮﻥ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﻫﺴﺘﯽ ﺟﺎﯾﺖ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻗﻠﺒﺶ ﺛﺎﺑﺖ ﻭ ﺩﺳﺖ ﻧﺨﻮﺭﻧﯿﺴﺖ !!
ﻻﺯﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻫﻔﺖ ﻗﻠﻢ ﺁﺭﺍﯾﺶ ﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺧﻮﺷﮑﻠﺘﺮ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺩﻟﺶ ﺭﺍ ﺑﺒﺮﺩ .
ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺗﺨﺖ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﻗﯿﺎﻓﻪ ﻭ ﺧﻮﺩ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺣﺎﮐﻢ ﺫﻫﻦ ﺍﻭ ﻫﺴﺘﯽ ...
ﺍﯾﻦ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﯾﻌﻨﯽ
ﺑﺎﻟﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺧﻮﺩت;
ﮐﻪ یک ﻣﺮﺩﯼ در ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﺗﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﮑﯿﻪ ﮔﺎهت است
ﻭ ﯾﻘﯿﻦ ﺩﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﻧﺘﺨﺎﺑﺶ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﯽ ﻭ ﺑــــــــــــــــــــــــــــــﺲ
نوشته شده در دوشنبه بیستم مرداد 1393ساعت 12:11 توسط boose| |

قاب خیس چشمانم...پناهگاهی است برای نگاه آواره تو.... تکیه کن براشکهایم...تا باهم درمسیر جدایی روان شوید... میخوانمت...گوش کن...میخوانمت.... تو نیازه تمامی روزهای بی نیازی ام بوده ای.... لحظه ای صبرکن... محراب قلبت را بگشا...تامن به نمازت سجاده برپاکنم... بی وضو امده ام...بدرقه ات را تیمم میکنم... درنگ جایز نیست...کاش رفتنت برای همیشه قضا میشد... نامهربان دوست داشتنی ام؟؟؟ مامن امن وجودت در نگاهم جاری است.... چشمان مراهم باخودت میبری؟؟؟... +تقدیم به عزیزترینم که داره به سفری طولانی میره و منو تو دلواپسی میذاره.... +برای سلامتیش دعا میکنم...شماهم براش دعا کنید...
نوشته شده در چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت 9:25 توسط boose| |

اثری ماندگار از استاد فرزانه دکتر علی شریعتی : خدایا کفر نمیگویم، پریشانم؛ چه میخواهی تو از جانم؟!! مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی؛ خداوندا تو مسئولی ... خداوندا ؛؛؛ اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی، لباس فقر پوشی و غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته، تهی دست و زبان بسته، به سوی خانه باز آیی، زمین و آسمان را کفر میگویی، نمیگویی؟؟ خداوندا ؛؛؛ اگر در روز گرماخیز تابستان، تنت بر سایه ی دیوار بگشایی و لبت بر کاسه ی مسی قیراندود بگذاری و قدری آنطرف تر عمارت های مرمرین بینی و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد، زمین و آسمان را کفر میگویی، نمیگویی؟؟؟؟ خداوندا ؛؛؛ اگر روزی بشرگردی، زحال بندگانت باخبر گردی، پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن از این بدعت ... خداوندا تو مسئولی ... خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است ... +مصداق حال و روزه منه دیگه...
نوشته شده در شنبه بیست و یکم تیر 1393ساعت 17:13 توسط boose| |

گاهی انقدر از تو دور میشوم.....

که حتی بودنت هم نمیتواند....

فاصله بین مارا کم کند....

گاهی خیالت پر رنگ تر از حضورت...

درقاب چشمانم نقش میبندد...

 

+همینطوری یه دفعه جوشید...

نوشته شده در سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت 8:1 توسط boose| |

خوابهایم تشنه حضورت هستند...

 به رویاهایم که قدم بگذاری...

پلک هایم به احترام رجعتت...

سر از سجود برنخواهند داشت...

+من عاشق این شعرمم...

+به زودی کاملش میکنم...

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم تیر 1393ساعت 8:49 توسط boose| |

تامیتوانستم...باریدم... بغض سنگینی است... هوای این روزهایم.... ابری تر از این حرفهاست..... +گریه کردم...خیلی زیاد...یه کم بهترم...امانه کاملا...
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت 19:29 توسط boose| |

خرابه خرابم...حال و حوصله ندارم...تمام کارهام پیچیده تو همدیگه...نمیدونم چه غلطی باید بکنم....مشکلات زیاده وخیلیاشوتنهایی باید حل کنم...فقط امیدم بخداست که تا الان هوامو داشته...دلم میخواد یه دل سیر گریه کنم ولی نمیتونم....همش بغض دارم...همیشه به خودم تکیه کردم...به هیچکسم وابسته نبودم بجز مادرم که بعداز خدا بزرگترین حامی وهمراه من بوده...اوناییم که اومدن تو زندگیمو ادعای همراهی و دوستی کردن فقط درحده حرف بودن به عمل که رسیده جنمشو نداشتن که پای حرفشون وایستن...ادعای دوستی وهمدردی کردن خیلی اسونه....متاسفم که ادمها اون چیزی که میگن نیستن....ومن همچنان صبورم...کسی چیزی نپرسه حوصله توضیح دادن ندارم...
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت 8:31 توسط boose| |

Design By : Mihantheme