با بغضی درگلو تو را فریاد میزند...! میبینی؟؟؟...آیینه خاطراتمان را هزار تکه کرده ای... می چسبانم به هم...تصاویر غمناک زندگیم را... جای نگاهت بر صفحه روزگارم خالی است... خاطراتم کامل نشد...اه...خاطرم نبود... تو چشمانت را از شهر دلتنگی هایم برده ای... رهگذربودی انگار در پس... کوچه پس کوچه های بی ریای دلم... خانه رفتنت را بنا کردی...من ویران شدم... بار سفرت را با چه اشتیاقی به آغوش کشیدی... ومن چه ناجوانمردانه تلخیه حسادت را چشید م... کاش من جای سفر بودم... آنوقت چه شیرین بود...گرمای دلچسب آغوشت... تو سفر کردی...من آواره شدم... غریب نوازه دوست داشتنی ام... من غریب ترین غریبه د نیام... ...................................................................... چه در چشمانت داری؟؟؟...که تا خیره می شوم... غروب خورشید را در پهنای افق محو وبی انتهایش نظاره می کنم... مرا با خود برده ای...به ژرفنای عمیق احساسات بی آلایشت... بگذار برگردم...قایقم از قایق سهراب هم فرسود ه تر است... به یکباره آمدی...آمادگی سفر نداشتم... به راستی... تو کیستی؟؟؟... بگو تا پیدا کنم...پاسخ سر در گمی هایم را... دستانم صورتت را لمس می کنند...نقابی که پشت آن ما وا کرده ای...اسیرغم خواهد شد... خط افق پیداست...بی کسیهایم را قاب گرفته ای... ستارگان چشمانت را انگار...اولین بار است که می بینم... ازپس هرداستانی...روایتی دیگررقم میخورد...انگار... ازپس هرآمدنی رفتنی است آیا؟؟؟!!!... توکه نیامده رفتنی شده ای...زنهاربه حال من... برگشتی نخواهد داشت...رفتنت... مثل روز روشن است...این سیاهی که دامنم راگرفته... به یکساعت هم نرسید...لحظه هایی راکه برای ماندنت بامن...کنارهم جمع زدم... چه زودبه پایان رساندی...برگهای کتاب عشقی را...که برایت قلم زده ام... چه ساده لوحانه به انتهای جاده ای رسیدی... که اصلا آغازی نداشت... .............................................. آهای!...خاطره ازدست رفته زندگیه تباهه من... شبگردی نکن... مهتاب راخیلی وقت است که دیگر... درآسمان شهرتنهایی هایم ندیده ام... چشمانت راببند...ببندتاهمیشه... سیاهی،سیاهی است...چه فرق دارد؟بازیابسته؟؟؟... درهرصورت توتاریکی... غباری که روی زخمهای جسم نحیفت نشانده اند...نمی زدایم.. تازه میشود داغت...باگردگیریه آیینه عقربه هایی که... به جهت مخالف میچرخند... ردپاهایت که باقی مانده روی ساحل خونین قلبم... به آتش میکشاندتا ابد...ویرانه های به جامانده دلم را... .............................................. دل خستگیهایم درآغوش حسرت می گریند... ذره ذره آب میکندبغض نگاهت...شمع وجودم را... بی کسیهایم راقسمت نخواهم کرد...باهیچ کس... آری...تمامش سهم من است... از روزهایی که بی حرم نفسهایت...نفس کشیدم... چه لحظه های غریبی است...چه شهرعجیبی است...چشمانت... فاصله بین نگاهمان...نمیگنجد در زمان.. چقدر...دوریم ازهم... چشمهایم راپیشکش دل گرفته آسمان میکنم... چه فرق دارد؟؟؟...به جای او...اینبار... من میبارم...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! میشنوی؟؟؟نبض غم انگیزشان را...وقتی که گام برمیداری؟؟؟ عجب شباهت غریبی دارند...بادل زخم خورده ام... چه سخاوتمندانه بعداز رفتنت...تمام زندگیشان را... به آغوش گامهایت سپرده اند... ........................................................... خواستنی ترین خواسته قلب نازکم... من شکستم...کدام چینی بندزنی میتواند... تکه های خردشده غرورم رابه هم بچسباند...؟؟؟ آری...آسوده خاطرفراموشم کن... دیگرچیزی برای شکستن ندارم... .......................................................... تمام حرفهایمان راناگفته باقی گذاشتی... گفته بودی...باشدبرای "بعد"... ومن به انتظارنشستم... غافل ازاینکه برای من "بعدی" وجودنداشت... ............................................................ خیلی وقت است توراننوشته ام... خیلی وقت است از"تو" نگفته ام... خاطرات کم رنگ شده اند... اما...فراموش نمی شوی... جاخوش کرده ای...میان انبوه تاروپودافکارپوسیده ام... مگرنگفتی تاقیامت...خدانگهدار... پس چراهرشب باحضورت...خوابهایم رابارانی میکنی؟؟؟... دیدارمان امشب...همینجا...زیرسقف بلند مژگان خیسم... می توانستم بمانم...حتی گوشه ای ازقلبت... اما اینبار... تنها نگاهت جاودانه ام می کند... درخلوت بی کران خاطره هایت... .......................................................... چه سخت است است...تاب آوردن درمیان دقایقی که هرگزتکرارنخواهند شد... لحظه هایت راباخود ببر... دلتنگی هایم رابه دوش می کشم... شانه هایم عادت دارند...به سنگینیه غمی که...... تو...برایم به یادگارگذاشته ای...!!!!!!!!!!!!!!!!! .......................................................... فقط من مانده ام ومن... درپستوی خانه دلتنگیهایم... دیوارهابلنداست... وآسمان نگاهت بلندتر... چگونه دستانم پاک کنند... خیسیه چشمانی را...که فرسخها... ازغربت شهربی کسیهایم...دورمانده اند.. ................................................ پاک ترین عشق قدیمیه من...غمگینم... به وسعت اشکهای دل ابریه آسمان...غمگینم... به اندازه تمام چشمک هایی که ستارگان... دورازچشم شب...نثارعاشقان مهتاب میکنند..غمگینم.. به ژرفای عمیق ترین آبیه بی کران...غمگینم... به بلندای صلابت واستواری همه کوهها ودشتها... به عظمت لایزال خداوندی... غمگینم... غمگینم اما...دوستت دارم... ........................................................... رسم غریبی است...هم آغوشیه چشمان من وتو... خواستیم قصه غربت را...به پایان ببریم.. قصه دلتنگی آغازشد... ..آری...شهرنگاهت...عجیب غریب نوازاست.... بعدازمن آرامشت رابه چه کسی پیشکش خواهی کرد؟؟؟... شنیده ای که میگویند:"ازدل برودهرآنکه ازدیده برفت؟؟؟"... هرگزازشهرخاطراتم سفرنخواهی کرد... قاب عکست راروی طاقچه دلم جاگذاشته ای!!!... .............................................. صدای قدمهایت میپیچد...درکوچه پس کوچه های خلوت دلم... احساست میکوبد...درهای شکسته قلبم را... خرابه های دلم را....اولین باراست که میبینی...نه؟؟؟... دیرآمده ای...خیلی وقت است که دیگر... کسی رابه این بیغوله راه نداده ام...!!! .............................................. دستهایم لمس میکند...بودنت رادرخیال... چه لحظه نابی است وقتی... انگشتانم تصویرمیکنند...نقش توهماتم را... درتاریکیه سردوبی روح ذهنم... .............................................. ای خاطره ازدست رفته... باخودببر...یادگاریهای به جامانده را... برایشان جایی نخواهم داشت... کوله بارم ازغم لبریزاست... .............................................. نگفته بودی...خدانگهدار....!!! فکرمیکردی خواهم گفت:به امید دیدار؟؟؟... نه....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ازترس دوباره ازدست دادنت.... دیگرحتی جواب سلامت راهم نخواهم داد... ................................................................. کودک احساسم هنوزهم زندانیه خیال توست... روزگاری کلیدخانه دلت دردستهایم بود... آهای...زندانبان قلب اسیرم... حکمت راصادرکن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! برای کسیکه آزادیش را......... دراسارته باتوبودن می طلبد.....!!! .............................................. ستاره های چشمانت...دیگردرآسمان زندگیم...سوسونمیزنند... ابری است...هوای دلتنگ صحن نگاهم... می کاوم...برق نگاهت رادرکوچه پس کوچه های بی کسی... عجیب است...چه آسان درقاب چشمان دیگری... برایم هویدامیشوی... .............................................. چه سخت است تاب آوردن... درمیان دقایقی که...هرگزتکرارنخواهندشد... لحظه هایت راباخودببر...دلتنگیهایم رابه دوش میکشم... شانه هایم عادت دارند...به سنگینیه غمی که... برایم به یادگارگذاشته ای...!!!!! .............................................. بدرقه راهت کردم...وقتی که... چشمان نامهربانت را... ازمن دزدیدی!!!!!! ........................................... ترانه غم انگیزپاییزراشنیده ای؟؟؟ چه تلخ است...به فراموشی سپردن... خاطراتی که روزگاری... زندگیم راشیرین میکرد... هیسسسسس!!!...چه نوای اشنایی است... خش خش برگهای پاییزی... هوای رفتنت را...بارهاست نفس کشیده ام... ......................................... اسمان...ابری است درمیان...بی کران تنهایی... ترانه غم انگیزشکستن قاب چشمانم را...تداعی میکند... وقتی...اشکهایش میشوید... صحن غبارالوده نگاه خسته ام را... .......................................... عقربه های ساعت روزهای نبودنت را... به رخم میکشند... نوای گامهایت رادرگذر زمان... به دست فراموشی سپرده ام... گم شده ام درمیان دقایقی که... ثانیه هایش را...لحظه لحظه... باتوشمرده ام...تیک تاک... .......................................... خیلی وقت است...درکوچه باغ تنهای هایم... من وخاطراتت... باهم قدم میزنیم... ........................................................................ قراربودگامهایت...نوای امدن راتداعی کنند... چه ترانه غم انگیزی است... دنبال کردن صدای قدمهایت... درجاده بی انتهای زندگیم... ........................................................................ بیا...بیادرآستانه آغوش پرازانتظارم... بگذارسردی ونمناکیه قلب خسته ام... لمس کندترانه نفسهای گرمت را... شایدازاین پس هرگزنبینی... بغض آسمان رادرقاب شکسته چشمانم... بهترینهارابه همراه داشت... درکوله بارش… اما…تورابه ارمغان نیاورد. چه سخت است چشم انتظارمسافری باشی… که هرگزبه شهربارانیه چشمانت… سفرنخواهدکرد… ……………………… عطرخوش بدنم را… به دست بادسپردم… وقتی چمدان لباسهایت رابستی… چه رسم غریبی است… هم آغوشی… ……………………… دلتنگیهایم رادرچشم آسمان نقاشی میکنم… شایدشکستن بغض نگاهش… بشویدبوم غبار الوده دلم را… ……………………… وداعت راپاسخ ندادم… ترسیدم لرزش صدایم… اوای رفتن را... درگوشهایت زمزمه کند… ……………………… به پایان نزدیکم… آغازکن… اخرین قصه غم انگیزه جدایی را… ……………………… دوستان عزیزم متنهایی روکه نوشتم ازمتنهای کوتاه هست…که دنباله دارنیستن ومن اوناروبانقطه چین از همدیگه جداشون کردم… ممنونم بابت حضورگرم و مهربونتون… اصلامعلوم هست کجایی؟؟؟ نمیگی وقتی سراغی ازم نمیگیری دلم حسابی برات تنگ میشه؟! عجب بابا...خیلی وقته بفکرتم...ببخش که این روزهاکمترسراغتوگرفتم... آخه بدجوری دوندگی داشتم. اماخدایی خیلی برام عزیزی عاشقتم...هروقت میری کلی دلم برات تنگ میشه وهمش دلم میخوادزودتربیای... هربارازت خواستم که بیشتر بمونی...بامهربونی نگاهم کردی وگفتی...نوبت من تموم شده...وای چقدرصبر کردم تادوباره ببینمت... شنیدم بلیطت اوکی شده و اگه آب وهواخوب باشه تادوسه روزه دیگه میای پیشمون...نگفته بودی که عموی مهربونتم باهات میاد سورپرایزم کردی...من عموت وخیلی دوست دارم.. خودم میام دنبالت تابه امید خدابه موقع سرسفره هفت سین حاضربشیم...خوش اومدی....بهار... سلام به روی ماه تک تکتون...پیشاپیش سال نو روبه همتون تبریک میگم و براتون سلامتی و سربلندی وموفقیت و شادکامی روآرزومندم... لحظه تحویل سال شقایق رو فراموش نکنید...التماس دعا... چیدمان مهره های آرزوهایم... به یادمی آورد... قانون بازی سرنوشتم را... فراخواندمت...تاحریف غدره تنهاییهایم شوی... روبه رویم که نشستی...تاآخرین تلاقیه نگاهت راخواندم... یک سوسیاه...یک سوسپید... سپیدترین رویای خیس نگاهت را... درقاب آیینه چشمانم یافتم... من آغازکردم...شروع پایان ناپذیره غمه غم انگیزم را... حرکت دادم...کوچکترین محافظ دلم را... به سوی خانه بی کسیهایت... اگرمیتوانست...پرمیکشیدبه سوی تو... بیشترازدوخانه جایزنبود... توهم واردبازی شدی... نه فقط بامهره هایت...باغربت غمگین نگاهت... تنهالمس نمیکردیم بازیه مهره هارا... رقم میزدیم سرنوشت اندوهناکه جدایی ازیکدیگر را... من باهرتپش قلبم مهره هایم رابه سویت می فرستادم... باخودمیگفتم: بردوباخت ندارد...خانه کوچک است...اما... بگذارشوق لمس یکدیگر راحس کنند... آری...دیگربازی نخواهند داشت... می ارزد...حس کنندلذت هم آغوشی را...باوجودمرمریشان... حتی بیرون ازخانه کوچک صفحه زندگیه من وتو... هربار...بامهره های دلم به مهره های دلت نزدیک شدم... مرا ازخودت راندی...به بهانه همان هم آغوشیه خیالی... دست به دامان اسب سرنوشتم شدم... به تاخت می آمد... نمیدانستم میتوانی مهارش کنی... چه آسان...رام توشد... واردبازی نخواهم شد...همه مهره هایم مهاره نگاهت شدند... وهم آغوشه یکدیگربیرون ازبازی... فقط من بودم...گرفتاره این خانه های کوچک... ازداردنیا...قلعه آرزوهایم باقی مانده بود... گفته بودی رخ بنما...گوش جان سپردم به آوای قلب خسته ام... کیش شدی انگار!!!به خیاله واهیه خیاله من... آه...فراموش کرده بودم...رقیب نامهربانی که... همسایه دیواربه دیواره شاه بیت مهره هایت بود... طومارقلعه آرزوهایم رادرهم پیچاند...نه به شوق هم آغوشی... دیگراین غربت نگاهمان نبودکه صدایمان میزد... اینبار...چشمان شاه دلم بودکه می کاوید... خیانت نارفیقی که...برخانه غمگین سرنوشتم ایستاده بود... آری..."همیشه بردخواهه تو..." من وصفحه زندگیم تباه شدیم...بانامردیه مهره های سیاهت... "کیش ومات..." پی نوشت:منظورازهم آغوشی:زدن مهره های شطرنج است... منظورازهمسایه دیواربه دیوارهمان وزیراست که به نارفیق تشبیه شده است... دوستای عزیزترازجونم ازتوحس بیاین بیرون... سلام به روی ماه همتون... الهی قربونتون برم که همیشه میاین پیشموبهم سرمیزنین.... ممنونم بابت این همه محبت...فقط یه عرض کوچولوداشتم... عزیزای دلم ازاین به بعد اپ میکنم امادیگه خبرنمیدم چونکه ماشاالله تعدادتون زیادشده ونت منم خیلی اذیتم میکنه اینه که شرمنده ام نمیتونم بهتون خبربدم اما من هرهفته ای یکباریانهایتا دوهفته یکبارحتما آپ میکنم هرکسی هم بهم سربزنه سریعامیرم پیشش... اگه نیومدم بدونیدکه وبتون برام بازنشده...قربون تک تکتون برم...همتونواندازه یه دنیا دوست دارم...فداتون بشم...بووووووووس...
| Design By : Pichak |
